|
دو شنبه 16 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 16:24 :: نويسنده : باران
وقــتــﮯ مـهـربـانـیــﭟ از دور ![]()
سه شنبه 10 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 20:0 :: نويسنده : باران
اوخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی من بخورمت. ![]()
شنبه 7 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 18:59 :: نويسنده : باران
مادره خطاب به پسرش : نیوتن رو میشناسی ؟ پسر : نه كی هست ؟ ![]()
پنج شنبه 29 فروردين 1392برچسب:, :: 13:52 :: نويسنده : باران
دختری که اول صبح به زور از خواب بلند میشه،
ژولیده و پولیده، با لباسای نازک و به هر طرف کش اومده، با چشمای نیمه باز و نیمه بسته، با پاهای برهنه روی سرامیک، که داره میگرده دنبال دستشویی و زیر لب غر میزنه... بغل کردنی ترین موجود دنیاس. حتی در بعضی منابع ذکر شده که میشه براش مُــرد! ![]()
پنج شنبه 29 فروردين 1392برچسب:, :: 12:2 :: نويسنده : باران
خواستم چشم هایت را از پشت ببندم دیدم طاقت اسم هایی که می گویی را ندارم.... ![]()
یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:, :: 15:48 :: نويسنده : باران
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت . و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم: ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.!!!! ![]()
یک شنبه 11 فروردين 1392برچسب:, :: 15:14 :: نويسنده : باران
"روزی شیخ مشغول مکالمه با سیم کارت ایرانسل خود بودی... اما مکالمه چنان طولانی گشت که مریدان پرسیدند: یا شیخ چگونه است که شارژ سیم کارت شما تمام نمیشود ...!!!!
عسل جـون اختیار نموده و به وسیله ی ان ملت را شارژ ایرانسل تیغ همی زدمی!!!! گذاشتند!!!"
![]()
شنبه 3 فروردين 1392برچسب:, :: 20:27 :: نويسنده : باران
سلامتی اون سربازی كه 55دقيقه تو صف تلفن ايستاد ![]()
شنبه 3 فروردين 1392برچسب:, :: 20:22 :: نويسنده : باران
یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش
![]()
چهار شنبه 18 بهمن 1391برچسب:, :: 13:58 :: نويسنده : باران
ناشناس : سلام خوشگله ،دوست پسر داری ؟ -بله ،شما؟ شماره ناشناس بعدی : ![]()
چهار شنبه 18 بهمن 1391برچسب:, :: 13:51 :: نويسنده : باران
داشتم با ماشینم می رفتم سر کار که موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو.. ، فقط فوت کرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت کن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت کن . دوتا فوت کرد . گفتم اگه زشتی یه فوت کن اگه خوشگلی دوتا فوت کن دوتا فوت کرد .گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت کن اگه هستی دوتا فوت کن دوتا فوت کرد . گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت کن اگه میتونی بیای دوتا فوت کن دوباره دوتا فوت کرد . با خوشحالی گوشی رو قطع کردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادکلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فکرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم که زنم صدام کرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت کن اگه میای دوتا فوت کن. ![]()
یک شنبه 8 بهمن 1391برچسب:, :: 16:30 :: نويسنده : باران
تولدت مبارک دنیا جون ... ................................................................... کدومشون بهتره؟ جسی مک کارتنی
جاستین بیبر آدام لامبرت
انریکه
![]()
دو شنبه 18 دی 1391برچسب:, :: 12:24 :: نويسنده : باران
اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟» رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که ... میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟» ![]()
دو شنبه 18 دی 1391برچسب:, :: 12:22 :: نويسنده : باران
• سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن.
زن فرانسوي گفت: ... خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم! من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود . منو بوسيد و رفت. ![]()
دو شنبه 11 دی 1391برچسب:, :: 23:12 :: نويسنده : باران
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسددر همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگویدپس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود. که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟ دست اورده ام. هه هه هه هه هه دماغ سوخته خریداریم ![]()
دو شنبه 11 دی 1391برچسب:, :: 22:54 :: نويسنده : باران
نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی ازنوکرها به سمت یکی از توالتهای کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسهای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار میآید، غرورش اجازه نمیداد که ازنوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا...! به اطراف انداخت و پنجرهای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشهی دستمال را با محتویات ملوکانهاش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجرهی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنهی جنایت دور کرده باشد. محتویات آن به درو دیوار و سقف میپاشد. وضع از اول هم دشوارتر میشود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا میگذارد، از دستشویی بیرون میرود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان میدهد و میگوید این را به تو میدهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف خرابکاری کنند. من که از خنده منفجر شدم. ![]()
دو شنبه 22 آبان 1391برچسب:, :: 13:8 :: نويسنده : باران
روزي کلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاهها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاهها نیست!بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشتهاند. فکر کرد که چگونه کلاهها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمونها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمونها هم از او تقلید کردند.به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاهها را جمع کرد و روانه شهر شد.سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوهاش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ... كه براي پدر بزرگش افتاده بود برایش اتفاق افتاد. برداشت، میمونها هم همان کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمونها این کار را نکردند! یکی از میمونها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری؟ ![]()
جمعه 12 آبان 1391برچسب:, :: 13:10 :: نويسنده : باران
نظرتون درباره این عکسا چیه؟
راستشو بگم حسودیم میشه.
اینو که می شناسین .
![]()
جمعه 12 آبان 1391برچسب:, :: 11:39 :: نويسنده : باران
جک و جرج هر دو بیمار یک آسایشگاه روانی بودند . یک روزهمین طور که کنار استخر قدم می زدند جک ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرورفت جرج فوری به داخل استخر پرید وخود را در کف استخر به جک رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتی دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانه ی جرج آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.جرج را صدا زد و به او گفت:من یک خبرخوب و یک خبر بد برایت دارم خبر خوب این است که می توانی از آسایشگاه بیرون بروی زیرا با پریدن در استخرونجات دادن جان یک بیماردیگر،قابلیت عقلانی در واکنش به بحران ها را نشان دادی: ومن به این نتیجه رسیدم که آن عمل تو نشانه ی وجود اراده و تصمیم در توست. خبر بد هم این که بیماری که تو از غرق شدن نجاتش دادی بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد، خود را با کمر بند حوله ای حمامش دار زد و متاسفانه وقتی که ما خبر دار شدیم، او مرده بود. جرج که به دقت به صحبت های دکترگوش می کرد،گفت:اوخودش را دار نزد؛من آویزش کردم تا خشک بشه! حالا من کی می تونم برم خونه مون؟!!!! ![]()
چهار شنبه 3 آبان 1391برچسب:, :: 16:35 :: نويسنده : باران
اعترافِ عموم: روز تولد 19سالگیم خودم یادم نبود، اومدم خونه دیدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، یه باد گنده ای ول دادم وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم دیدم دوستام وسط سالن با كلاه بوقی و برف شادی افتادن كف سالن هی میخندن بعد یكسری هم سرخ شدن میگن تولد تولدِت مبارك... كیكم از دست یكی از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به یاد ماندنی شد.
![]()
دو شنبه 1 آبان 1391برچسب:, :: 16:26 :: نويسنده : باران
یه دفعه از پدربزرگم پرسیدم چه وقتی بیشتر از همیشه ضایع شدی؟ گفت: «اون قدیما وقتی که هنوز خیلی جوون بودم و تو دهاتمون زندگی میکردم، یه روز دختر خالم اومد در خونمون و گفت: بیا بریم خونه ما، اونجا خالیه! من هم خوشحال شدم و دنبالش رفتم. وقتی در رو باز کردیم و رفتیم تو دیدم که راست گفته، هیچ کس تو خونه نبود. دختر خالم گفت: من میرم تو اتاق تو هم 5 دقیقه دیگه بیا تو. منم 5 دقیقه دیگه رفتم تو دیدم همه میگن« تولد تولد تولدت مبارک..!» پدربزرگ به اینجا که رسید دیگه حرفی نزد. ازش پرسیدم:خوب که چی؟ چه ربطی داشت؟ گفت: « آخه لخت رفته بودم تو. ![]()
چهار شنبه 26 مهر 1391برچسب:, :: 18:40 :: نويسنده : باران
داستان درباره یک کوه نورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. تاریکی ، بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید .همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد و فقط طناب او را نگه داشته بو ودراین لحظه سکون برایش چاره ای نماندجزآنکه فریاد بکشد«خدایا کمکم کن» ناگهان صدای پرطنینی از آسمان جواب داد :«از من چه می خواهی؟» مرد گفت:ای خدانجاتم بده! ندا آمد:«اگرباورداری طنابی که به کمرت بستی پاره کن» اما مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. بقیه در ادامه ادامه مطلب ... ![]() ![]() |