|
چهار شنبه 19 مهر 1391برچسب:, :: 18:58 :: نويسنده : باران
روزی مردی از مرد بودنش خسته شد و از خدا خواست تا جایش را با زنش عوض کند . خدا اون روز به حرف مرد گوش داد و زن و شوهر جایشان را باهم عوض کردن . صبح شد و خانم که حالا آقای خانه بود سرکار رفت . آقا که حالا خانم خانه شده بود بعد از جمع کردن میز صبحانه جارو زدن خانه پاک کردن شیشه ها شستن لباسها پختن غذا گردگیری منتظر آمدن فرزند و شوهرش شد . آقا آمد و پاشو روی پاش انداخت و چایی خواست . بعد از غذا تلویزیون تماشا کرد . شب بخیر گفت و خواست بخوابد . خانوم (آقای قبلی) بعد از جمع کردن میز شام و شستن ظرفا و تمیز کردن دستشوئی و حمام و خوابوندن بچه رفت و ... خانوم (آقای قبلی) صبح از خدا خواست که به وضعیت اول برگردد خدا گفت باشه قبول اما باید ۹ ماه صبر کنی آخه آقا که حالا خانوم بود حامله شده بود. نظرات شما عزیزان:
اوخییییییییییییییییی
گفتی دوستم داری،به اندازه قطرات بارانی که برروی صورتت میریزد،ومن هم دوستت دارم بدون توجه به چتری که روی سرت گرفتی...
گفتی دوستم داری،به اندازه قطرات بارانی که برروی صورتت میریزد،ومن هم دوستت دارم بدون توجه به چتری که روی سرت گرفتی...
سال ۸۵ : دوربینش چند مگا پیکسله؟ صداش چطوره؟ سال ۸۸ : تاچه؟ یا از این معمولیاس؟ سال ۹۱ : اندرویده؟ سال ۹۴ : هوشمنده؟ یا معمولیه؟ سال ۹۷ : اخلاقش چطوره؟! سال ۱۴۰۰: درکت میکـنـــــــــــــــــه ؟! یا نه؟ سال ۱۴۰۳: به اندازۀ کافی بهت توجه میکنــــــــــــه؟ یا میخوای باهاش به هم بزنی؟ ![]()
![]() |