|
دو شنبه 1 آبان 1391برچسب:, :: 16:26 :: نويسنده : باران
یه دفعه از پدربزرگم پرسیدم چه وقتی بیشتر از همیشه ضایع شدی؟ گفت: «اون قدیما وقتی که هنوز خیلی جوون بودم و تو دهاتمون زندگی میکردم، یه روز دختر خالم اومد در خونمون و گفت: بیا بریم خونه ما، اونجا خالیه! من هم خوشحال شدم و دنبالش رفتم. وقتی در رو باز کردیم و رفتیم تو دیدم که راست گفته، هیچ کس تو خونه نبود. دختر خالم گفت: من میرم تو اتاق تو هم 5 دقیقه دیگه بیا تو. منم 5 دقیقه دیگه رفتم تو دیدم همه میگن« تولد تولد تولدت مبارک..!» پدربزرگ به اینجا که رسید دیگه حرفی نزد. ازش پرسیدم:خوب که چی؟ چه ربطی داشت؟ گفت: « آخه لخت رفته بودم تو. نظرات شما عزیزان: دنیا
![]() ساعت16:04---3 آبان 1391
مرسی باران جان خوبه چیه عالی بود
![]() ![]()
خیلی با حا بود
![]() ![]() ![]()
نه من زیاد خوب نیستم ، حسابی حالم گرفته س ...
خودت کجایی کم پیدایی و اصلا نیستی ، باز خوبه من یه پیام پیامی میزارم برات . . . خیلی سرم شلوغه ، این خدمت حسابی ریخته سرم و کل وقتم رو گرفته اخه بعضی وقتا دیگه باید پادگان بمونم ، دیگه زیاد نیستم که بیام . . . ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() یوسف آرسن
![]() ساعت13:12---2 آبان 1391
![]()
![]() |