از حموم اومدم بیرون
اومدم برقو خاموش کنم یه آن برق گرفتم
واسه بابام تعریف کردم
یه دقیقه فکر کرده بعد سرشو تکون میده میگه :
برقم برقای قدیم
میگرفت درجا سیاه کبودشون میکرد تیکه تیکه میشدن
از تو دماغشون دود میزد بیرون طرفو خشک میکرد …!!!
من
برق فدیم
برق جدید
حس پدر فرزندی
خو آخه پدر عزیز تر از جان یهو یه اره کند بده گردنمو ببرم
راحت شی دیگه

نظرات شما عزیزان: