|
شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, :: 13:57 :: نويسنده : باران
بابام هنوزم کتابی اس میده. الان زده :سلام آیا میتوانی نان بخری؟ منم براش نوشتم: آری پدر اکنون خود را با سرعت به شاطر خواهم رساند و از وی طلب نان میکنم. پدر چند عدد نان را از شاطر طلب کنم؟ بعد بابام زنگ زد و گفت: بیشعور منو مسخره میکنی؟ اگه جرعت داری بیا
خونه حالیت کنم چن تا :| نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |